نکند باز من عاشق شده ام


من نمی دانم چیست

که چنین زار و پریشان شده ام ..

و چرا

مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ..

نکند باز من عاشق شده ام

من نمی دانم چیست..

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست

و مرا می شکند ... می سوزد ..

و چنین زود به هم می ریزد ..

نکند باز من عاشق شده ام

راستی

نگرانی من از بابت چیست

و چرا اینهمه رفتار تو را می پایم

و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام

ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست

نکند باز من عاشق شده ام

آه ..

ای مردم این دهکده ی موهومی

به همه می گویم :

 اگر عاشق شده باشم روزی

خون من گردن آن دلبرک زیبایی ست

که در اقلیم مجازی ، هرشب

تا سحر

بال در بال دلِ نازک من می چرخــیـد

و برای دلم افسانه ی دریا می گفت

خون من گردن اوست.. خون من گردن اوست ..



[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 1:18 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

هزار آتشکده توی نگاهت غرق آتیشن



تمام حس تاریخو توی برق چشات داری

شبیه دخترک های رو قلیون های قاجاری

شکوه دوره ی مادی، غم تاراج تیموری

چه قدر نزدیک نزدیکی، چه قدر از دیگرون دوری...

شبیه بوی بارون تو غروب تخت جمشیدی

یه خورشیدی که از مغرب به این ویرونه تابیدی


مرمت کن منو از نو! نذار خالی شم از رؤیا

نگاهم کن اگه حتا تمومه این سفر فردا...


هزار آتشکده توی نگاهت غرق آتیشن

یه عالم یشم و مروارید تو لبخندت یکی می شن

مث تابیدن مهتاب رو طاق طاق بستانی

پر از نقش و نگاری تو شبیه فرش ایرانی

می شه جام جمو حتا تو دستای تو پیدا کرد

در هر معبدو می شه با یه لبخند تو وا کرد


مرمت کن منو از نو! نذار خالی شم از رؤیا

نگاهم کن اگه حتا تمومه این سفر فردا...

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 1:13 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

چشم فردا کور است


چه گریزیت ز من ؟

چه شتابیت به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج !

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:40 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

نم نم بوسه باران بهاران


دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه پاهای سواران

تو به کس مهر نبندی مگر آن دم

که ز خود رفته در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آن کس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را زعطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی اید که دل آزار تو باشم

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی نه پیامی نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی
 

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:38 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

کنون مهمان ناخوانده


یکی مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته  ‚ غبار آلود

نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی

که من در سالهای پیش

همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش

و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم

گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم

ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست

گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم

نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند

در انگشت سیمینم

لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید

و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش

کوسنهای رنگینم

کنون مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را

آه من باید به خود

 هموار سازم تلخی زهر عتابش را

و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ

باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست

یا برای رهروی خسته

در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا

جای خوابی هست ؟

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:37 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

موج گیسوان من در این نشیب

 

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه میکشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصار های قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برجهای آهنین

جلوه شگرف خون و زندگی

رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من بر روی شانه هات

همچو جای نیش آتشین مار

شانه های تو

در خروش آفتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق می زند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:34 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

دستهایم فارغ از افسون شعر


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمنکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر اینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هقته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:32 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

با همه پوچی از تو لبریزم


آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

که لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه میخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر کردم

غافل از آنکه تو به جایی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریک مرگ می سپرم

آه ای زندگی من اینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی اینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

می مکم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو کام میگیرم

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:25 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت

دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی

کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت

می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار

میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند

خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار

 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند

خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس

در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را

می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی

لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:22 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]

در دو چشمش گناه می خنديد

 

در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد



شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت



سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

شعر ازفروغ فرخزاد

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:19 ] [ دریا گلمکانی ]

[ ]